چند وقتی بود بخاطر اغتشاشات تلگرام و بقیه فضای های مجازی فیلتر شده بودن ..
منم زیاد نمیرفتم تلگرام
از وقتی آقایی تماس میگیره هر چی تو دلمه و یا اتفاقاتی که می افته رو تلفنی بهش میگم.
و دیگه زیاد تو تلگرام نمینوشتم ...
این روزا از شدت علاقه م به مصطفی کم شده
دیروز پریروزا بحثمون شد
سره کار کردن من ..
من که از تماس دکتر جعفری و اهمیتی که بهم داده به شدت خوشحال بودم و دوست داشتم به استادی که برام اهمیت داره خودی نشون بدم و کمی از مهارت هام رو به کار بگیرم و به عنوانی یه تجربه جدید کسب کنم.
این موضوع رو با شور و شعف زیاد برای مصطفی تعریف کردم
مصطفی که شنید، دیدم با اککراه داره صحبت میکنه ازش پرسید که مخالفی ؟آره ؟
گفت که تو نظره من رو در این مورد میدونی ...
گفتم آره
(راستش میدونستم مخالفه اما فکر میکردم با سر کار رفتن در دوران عقد و بعدش مخالفه و میدونستم سره جریانه مغازه و کار من به مشکل خوردیم و ناراضی بودش اما فکر میکردم بخاطره اینکه به رابطه مون صدمه زده مخالفت کرده ... نمیدونستم حتی با کار کردن من در هر شغل و منصب و جایگاهی مخالفه ...)
بهش گفتم الان نظرت رو نمیخوام اما اگر طرف رزومه من رو دید و من رو برای مصاحبه دعوت کرد ازش در مورد کار میپرسم و از شرایطش ، زمانش، مکانش سوال میکنم و بعد به آقاییی میگم که نظرش رو بدونم ...
هیچی بهم نگفت و در مورد چیزای دیگه صحبت کردیم
داشتم خوش خیالانه به این فکر میکردم اگه بشه من و آقایی یه موسسه آموزش نرم افزار بزنیم من میتونم توش فعالیت کنم ... میتونم پیشنهاد بدم که برای کار آزاد تاسیس یه موسسه نرم افزاری رو انتخاب کنه...
شروع به دانلود کتاب سالید و کورل درو کردم
عصر که مصطفی تماس گرفت گفتم که کتاب دانلود کردم ...
تعجب کرد و گفت:
من کلی حرف آمادهکرده بودم که بهت بزنم اما دیگه چیزی نمیگم
که با کنجکاوی من گفت :
گفت که از همه چیزایی (حجاب، استقلال در زندگی ، و جریان کار)که صحبت کرده از زندگیش حرف زده و من رو به عنوان همسرش انتخاب کرده و ازم پرسید تو چطور ؟ به چه دیدی بهش نگاه کردی؟
نفمیدم چی شد و هنوز گرمه حرفای مصطفی بودم و با گرمی ازش خداحافظی کردم
کمی که به حرفاش فکر کردم بهش حق دادم که دلخور بشه اما بهش حق نمیدادم که کل رابطهمون رو زیره سوال ببره
بعد از دو سه ساعتی که گذشت باز باهم که صحبت کردیم و بهم گفت که زودتر میان خواستگاری
گفت امکانش هست که همین امسال بیان و خانواده ش باهم صحبت کردن که توی همین اسفند ماه بیان خواستگاری ...
و اگه تو میخوای که بری سره کار من میگم که یکسال دیگه اقدام کنن
و گفت که دیروز میخواسته این رو بهم بگه که نگفته و با حرفای من خورده تو ذوقش ...
خورده تو ذوقش که نکنه شیما همه حرفاش باده هوا بوده و تو رو در بایستی من حرفای من رو پذیرفته ...
گفت که خسته شده و اگه اینبار نشه و چه از طرف خانواده من و چه از طرفه خانواده او باشه دیگه نمیخواد باهم رابطه ای داشته باشیم و رابطه مون رو قطع میکنه ...
من نمیتونم همه این حرف ها رو حلاجی کنم و دارم کم کم به این نتیجه میرسم که کم حرفتر باشم که اینطوری مصطفی قضاوتم نکنه ...
ترس های من دارن به واقعیت میرسن
اونطور که باید خوشحال نیستم یا شایدم با این حرفها نمتونم خوشحال باشم
از اینکه مصطفی بهم شک داشته ناراحتم
دیروز کلی بحث کردیم و نزدیک 45 دقیقه صحبتکردیم اما نتیجه ای نداشت من با دلخوری خداحافظی کردم.
دوست ندارم باهاش حرف بزنم اما مطمئنا دلم نمیاد جواب تلفنش رو ندم
اگه تماس گرفت باهاش حرف میزنم اما مطئنا به اون شدت همیشگی خوشحال نیستم ...
تحته فشاره میخوام که درکش کننم برای همین میخوام ساکت باشم الکی قر نزنم و چیزی نگم که باز از گفتنش پشیمون بشم ...
امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی برگزار بشه و مشکلی به وجود نیاد که باعث دلخوری بیشتر بشه .
خداحافظ
برچسب:
نویسنده: سپیده ابراهیمی