خرید بک لینک
سلام ...

این اولین باره که انقدر حالم بد شده... شاید دلایلش کوچک باشن اما انگار خیلی ریشه دارن که تونستن انقدر منو رنجور کنن... دلم میخواد مثل سابق با ثبات باشم و از پس مشکلاتم بر بیام دلم نمیخواد انقدر ضعیف باشم ...

شادم این ضعف نباشه اما هرچی هست منو حسابی اذیت میکنه ... نگرانم نگرانم با رفتارم رابطه خوبمون رو خراب کنم یا اقایی رو نسبت به خودم بی میل کنم ... انقدر که از توجه اقایی نسبت به خودم کیف کردم که کم توجهیش دنیا رو ازم میگیره. علاقه ای که به اقایی دارم نگرانم میکنه که نکنه فلان رفتارم باعث ناراحتیش بشه نکنه اذیت بشه بخاطر من ... نکنه مجبور باشه کاری بکنه که دوست نداره اما بخاطر من انجامش میده...این نکنه ها حسابی من رو ضعیف و ضعیف تر میکنه که دیگه مزاحمش نشم الان خوابه الان ناهار میخوره الان بیرونه الان کار داره الان میخواد بخوابه... همه این فکرا باعث میشه از اقایی دوری کنم تا اذیتش نکنم و اینا دوباره من رو زجر میده که شیما لایق اقایی نیست و همین فکر منو حسابی رنجورتر میکنه ... دلم نمیخواد زندگیم با این احساسات شروع بشه و کم کم نم بکشه ... دلم میخواد با عقلم انتخاب کنم ... شاید این حرفا و فکرها از دیدگاه مردانه مسخره و ساده لوحانه باشه که ادم بهش فکر کنه اما من رو اذیت کرده ... نمیدونم اقایی میخواد چیکار کنه ... توی این مرخصیش چی بشه حیرونم... ازش خواستم در مورد رسم و رسومشون توضیح بده اما گفت چیزی نمیدونه حتی درمورد داداشش هم توضیح نداد این رو ناراحت کرد که چرا اقایی اینطور برخورد کرد و چرا با ابجیش صحبت نمیکنه... ناراحتم چووون حتی میترسم بپرسم چی شده چی میخواد بشه میترسم باز ناراحتش کنم میترسم بگم با خودش بگه این چه فکراییه شیما میکنه میترسم بحثمون بشه میترسم از دستش بدم.

خدایا هوامو داری مگه نه

مگه نه

نمیذاری از دستم ناراحت بشه و حال منم خوب میشه

برچسب: نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 10:42

صفحه بندی