سلام
این روزا هم میگذرن و ادم حسرتشون رو میخوره که چطور ساده گذشتن...
خدا نکنه اون روزایی که این خاطرات رو میخونیم حسرت داشتن کسی رو داشته باشیم.
همسری دارم که قد دنیا دوستش دارم و همیشه تکیه گاه امن من بوده.
پدر و مادری دارم که از خودشون بخاطر بچه هاشون میگذرن و چیزی برامون کم نمیگذارن.
خواهری که همیشه بهم مشورت میده و کنارمه
و برادری که درعین اینکه ابراز نمیکنه اما خیلی مهربون و بخشنده س
و خدایی که بالاتر از همه اینهاست.
داتم خاطرات ده سال پیشم رو میخوندم از راز و نیاز هام با خدا و اتفاقات روزمره...
چقدر با خدا حرف میزدم و چقدر بهش نزدیک بودم
خیلی وقته یه گفت و گوی درست و حسابی با خدا نکردم...
خیلی وقته برای خدا گریه نکردم
خیلی وقته از خدا نخواستم که منو ببخشه
ببخشه که نسبت بهش بی تفاوت بودم.
این دوران زندگیم رو درک نکردم.
دوسال خیلی زود گذشت
روزی در تب و تاب رسیدن به آقایی بودم و امروز درکنارشم و خداروشاکرم که دارمش.
دلم میخواد عاشقانه ها بنویسم از لطف خدا
دلم میخواد دست بذارم روی زانو و یه یا علی بگم و خودمو بسازم
خدایا من رو که فراموش نکردی
من خیلی وقته ازت دور شدم
خیلی وقته باهات درد و دل نکردم
خیلی وقته دلی باهات حرف نزدم و برای داشتنت و توجهت اشک نریختم
خدایا
میشه من رو در آغوش خودت بکشی و آرومم کنی
میشه عاشقانه خودت رو بهم نشون بدی میشه بدونم که چقدر دوستم داری
میشه خودت رو بهم نشون بدی
خدایا
دلم برات تنگ شده
برچسب:
نویسنده: سپیده ابراهیمی