سلام
دلم 1
احساس تنهایی میکنم
از اینکه نماز نمیخونم حس بدی دارم
از اینکه بعد از این حس واسه سه چهار روز یا یه هفته نماز میخونم بعد حالم بهتر میشه و ولش میکنم حس بدی دارم
دلم نمیخواد شروع کنم و بعد از یه هفته باز ترکش کنم
حالم بده
احساس میکنم ادم بدی هستم
اینطور مواقع میگم کاش مصطفی بود
تو دلم میگم کاش زودتر عروسی میگرفتیم خسته شدم
اما فرداش که حال دیشبم رو فراموش کردم میگم که نههه بهتره صبر کنیم و عجله ای عروسی نگیریم
نمیدونم
احساس میکنم دلم میخواد از دست همه ادما فرار کنم و برم توی یه غار و فقط برای خودم باشم
گاهی میترسم از ازدواج کردن از اینکه ازدواج کنی بعد باید بچه دار بشی بعد باید بچه بزرگ کنی
من این رو توی وجود خودم نمیبینم .
احساس میکنم هنوز خودمو نساختم چطور میتونم یه بچه رو تربیت کنم و شکل بدم
بیخیال چون فعلا که عروسی نداریم
دلم روزای بی دغدغه میخواد
دلم میخواد مثل اون روزای مدرسه فقط روی درس توجه میداشتم . دلم اون روزای بی دغدغه رو میخواد
دلم میخواد فارغ از همه چیز فقط تو ساحل دریا یه زیر انداز پهن کنم و ساعت ها دراز بکشم و وقتی آفتاب تمام بدنم رو لمس میکنه فقط صدای موج ها رو بشنوم.
گاهی فکر میکنم افسردگی دارم
گاهی احساس میکنم با این فکرا دارم در حق مصطفی ظلم میکنم و حق زندگی شاد رو ازش میگیرم.
نمیدونم
گاهی بدجوری دلم میگیره.
همه ادما اینطورین؟
اگه من بمیرم بقیه چطور زندگی میکنن؟! ناراحت میشن؟!
مصطفی چطور ؟
بابام ؟
مامانم؟
بقیه چطور؟
گاهی انقد دلم گرقته که فکرای منفی میکنم و کلی گریه میکنم و بعد میخوابم
احساس میکنم حالم بده
احساس میکنم زندگیم با این روالی که دارم میرم خراب میشه.
این روزایی که حالم بد میشه به همه بد بین میشم و تفکرات منفیم اوج میگیره.
با خودم میگم چرا انقد اعتماد به نفست پایینه؟! چرا انقد وابسته مصطفی هستی ؟! چرا انقد منتظری ازت تعریف کنه! چرا گاهی میگی لبای منم خوشگلن؟
بعضی وقتا میام اینجا مینویسم و حالم بدتر میشه چون بیشتر عذاب وجدان میگیرم از اینکه اگه مصطفی اینا رو بخونه چی میشه!
نمیدونم چرا حالم بد میشه اما دلم نمیخواد اینطوری باشم دلم میخواد منم مثل خیلیا همیشه از زندگیم لذت ببرم
دلم خیلی گرفته
از خودمو عالم و ادم شاکیم
از رفتارم با مصطفی از رفتارم با بقیه با پدر و مادرم
از کارای ناتمامم
از نماز نخوندنام
از اینکه از خودم شاکیم
چرا از خودم شاکی هستم؟
دلم یه ارامش میخواد
دلم آغوش مصطفی رو میخواد
دلم تنگه براش
شاید تو بغل او حالم خوب شه شاید با محبت هاش همه چی یادم بره
برچسب:
نویسنده: سپیده ابراهیمی