خرید بک لینک

سلام

امروز اقایی جونم درگیر جزوه پیدا کردن بود و منم بعد صبحانه لالا کردم ...یکی دو ساعتی لالا کردم آقایی جونی هم پتو کشیده بود روم که سردم نشه.

عزیزم عصری که اقایی جونم کلاس تدریس داشت اقایی ،من و مامان خانوم رو رسوند خونه ابجی...

اونجا نشستیم و کمی گپ و کمی بازی با بچه ها فیلم عروسی داداش محسنش رو نیگا کردیم.

اولش که اقایی نبود به همه چی دقت میکردم به طرز فیلم داری فیلم بردار به اهنگش به ادمای تو فیلم به اینکه کی کیه و اینا ....منتظر بودم اقایی رو ببینم

بهلههههه اقایی رو با کت و شلوار خوشگلش که دیدم قند تو دلم اب شد کییییف کردم

حسابی تو دلم ذوق کردم اقایی هم هی می اومد وسط و می رقصید.

الهی قربونش برم خیلی خوش تیپ و خوش چهره شده بود ؛

تو دلم بود که وقتی اومد دنبالمون ببوسمش و بهش بگم خیلیییی دوست دارم اما نمیشد چون تهنا نبودیم.

اومدیم خونه داداش محسنش رسیدن و من که کلی ذوق ژده بودم حساااابی حرافی کردم و با ذوق تو بحث ها شرکت میکردم.

تو اتاق که تنها شدیم بعد فیلم فرار از زندان بهش گفتم تو فیلم دیدمش و خیلی ذوق کردم

الهی فداش بشم الان لالا رفته عزیزدلم خیلی خیلی خسته شدا بود.

راستی امشب بازم ذوق کردم از اینکه اقایی گفت تو مسجد برا بچه ها کلاس بذاره میخواد برا خدا کار کنه این من رو خیلی شاد و راضی میکنه

ان شاالله که من بتونم تو این راه مشاور خوبی باشم .

خیلی اقاست ...عشق اقایی تدریسه امشب گفت خیلی از درس دادن لذت میبره و چه خوبه که من بتونم با اقایی در این مسیر همراه بشم و کمک کنم تا به هدفش برسه

ان شاالله که خیره

الان تو بغل اقاییم و او خوابه دلم میخواد اونیکی دستش رو که ازاده بندازم روی خودم اینطوری خیلی حس خوبی دارم وقتی تو بغل اقایی هستم خیلی ارومم و راضی.

دوستش دارم و دلم میخواد بتونم همراهیش کنم تا به اهدافی که داره برسه ان شاالله

برچسب: نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 11:39

صفحه بندی