... میخوام یاد دوران قدیم کنم از بچگی تا .... هر کجا که بهم خوش گذشت
از چند سالگی بگم یادمه
از اول دبستان
آره یادمه رفتم مدرسه معلم آوردمون پای تخته و یه خط کش چوبی داشت که با اون تنبیهمون میکرد ...
یادمه زد کف دستم اما بخاطر چی رو یادم نیست ...
یادمه دبستان مدرسه شهید مرتضوی بودم ... یه ساختمان قددیمی با دو تا کلاس اول دو تا کلاس دوم و الی آخر تا کلاس پنجم...
خونه مامان بزرگی هم توی کوچه پشت مدرسه بود ...
یادمه روز اول مهر بود که مامان برام بوی خوش کرده بود از زیر قرآن رد شدیم و مامان من رو تا چهار راه امیر کبیر رسوند و گفت دیگه بقیه شو خودت برو ...
البته اون موقع چهار راه نبود ، هنوز فلکه بود و برای ما بچه ها هم رد شدن از فلکه سخت بود آخه نمی دونستیم به کدوم طرف باید نگاه کنیم تا باید هواسمون به چند طرف میبود که ماشین نزنه بهمون ..
از مدرسه که تعطیل می شدم می رفتم خونه مامان بزرگی .... تا بعد از ظهر اونجا بودم تا اینکه عصر بابا و مامان می اومدن اونجا و شب هم مب رفتیم خونه مون ...
از بچگی خابالو بودم
یادمه شب با لباس مدرسه می خوابیدم تا صبح بیشتر بخوابم
کلاس سوم بودیم باید جدول ضرب حفظ می کردیم
یادمه من حفظ نکرده بودم و رفتم مدرسه ... معلم پنج نفر رو آورد به درس که منم جزو اونا بودم ...
از بین ما پنج تا فقط یه نفر جدول ضرب رو حفظ کرده بود ... فامیلش جمشیدی بود
فامیل معلممون هم ایرانمنش بود
خلاصه اون روز کلی ما رو دعوا کرد
تا زنگ آخر روی پا وایسادیم وووو
آخرشم در کلاس رو قفل کرد و رفت
و ما موندیم تو مدرسه
یک ساعتی توی کلاس جا بودیم تا اینکه فراش مدرسه اومد درمون رو باز کرد اومدیم بیرون
دیگه یادم نمیاد درس نخونده باشم
کلاس سوم یا چهارم بودم تو انشام نوشته بودم من دوست دارم در آینده معلم بشم من دوست دارم معلم قرآن بشم
...
سال سوم برای مسابقات قرائت قرآن من رو با چند تا از بچه ها فرستادن اداره برای مسابقه
آغا وااای اون روزا قشنگ جلو چشممن یادم که میاد کلی حرص میخورم و میخندم
یادمه خانوم سعیدی معاون مدرسه از توی بوفه مدرسه نفری یه دونه رنگارنگ بهمون داد ...
اون قدیما رنگانگ خوراکی با کلاسا بود 50تومن بود ... ما که خوشحال شدیم
آغا پیاده رفتیم اداره
اونجا هم بهمون کیک و آبمیوه دادن ... ما که کیفمون کیفور بود...
امان از روز بعد
آغا ما آبمیوه رو خوردیم و ... خلاصه دستشوییمون گرفت
هی طاقت می آوردم هی بیشتر دستشوییم می گرفت
صدا زدن خانومه .... .......... بفرمایید داخل برا امتحان
وای نمیدونستم باید چیکار کنم ... قرآن رو با یه حالی بخوندم انگار دارم زور مینزم
....
در حقیقت داشتم زور میزدم که دستشوییم نریزه
خلاصه ما برگشتیم مدرسه البته اینبار با تاکسی که من خدا رو شکر کردم که نباید پیاده بریم
وقتی برگشتم دوتا دختر همسایه که دو سال از من بزرگتر بودن باهم دعوا کرده بودنهمین که من رسیدم داخل حیاط مدرسه دیدم دوتایی پریدن جلومو و میخواستن داستان رو تعریف کنن و هر کدوم یه چیزی می گفتن ...
واااای منم داشتم میمردم از کلیه درد
رنگم قرمز شده بود
بدون توجه بهشون رفتم دستشویی ... لامصب دستشویی هم اون طرف مدرسه بود خیلی دور بود
خلاصه اون رو ز با خوشی و کیف کوک شروع شد و آخرشم با زور بد بیاری تموم شد
نتایج که اومد من دوم شده بود توی شهرستان
هنگ کرده بودم
سر صف بهم جایزه دادن ... یه دست بشقاب پیرکس...
زنگ آخر که جایزه م دستم بود معلم کلاس اولم گفت : شیما این جایزه رو میخوای چیکار کنی ...
معلم کلاس سومممون گفت بذاره برا جهیزیه ش دیگه
صحنه های اون گفت و گو ها قشنگ یادمه ...
وای که چه روزای بی دغدغه ای داشتم ...
من درسخون بودم اما من یادم نمیاد که درسی خونده باشم مامانمم میگه من یادم نمیاد شیما درس بخونه تو خونه
کلاس پنجم یادمه رو زشماری میکردم امتحانامون تموم بشه
کلاسپنجم بودم که زلزله شد ...آره
همه توی چادر زندگی میککردن .... حیاط مدرسه پر از چادرای هلال احمر بود
بعضی کلاساهم روی حیاط مدرسه برگزار می شد ...
کلاس پنجم خانوم خالقی معلممون بود
یه دوستی داشتم که ازش متنفر بودم اما از چند هفته بعد شروع مدرسه اومد ردیف اول و کنار من نسشت ...
ازش بدم می اومد اسمش لاله بود اما کم کمبه سبب همنشینی که باهاش داشتم تنفرم کمتر شد و کم کم با هم دوست شدیم
تنها کسی که توی کلاس یه 19.75 هم نداشت من بود ...
همه نمره هام بدون استثنا 20 بود
اون روزا رو خیلی دوست دارم چون هیچ مسئولیتی در قبال هیچ چیزی نداشتیم چون بچه بودیم و کسی هم کاری به کارمون نداشت.
....
از شیطنتام تو خونه مامان بزرگی بگم
ما بچه ها که عاشق انار بودیم
همه ش منتظر که آغا چرا بزرگ نمیشن ...
تا گل انار بودن که میچیدیمشون باهاشون بازی میکردیم میریختیم کف دستمون فال می گرفتیم
البته قایمکی .... از روی زمین برمیداشتیم پر پرشون میکردیم ...
وقتی هم انار میشدن همه ش دتا انار شریرین و یه دونه انار ترش توی یه کاسه دونه می کردیم و نمک میزدیم و می نشستیم جلو تلویزیون ... میخوردیم و برنامه کودک میدیدیم و کیف میکردیم
مامانبزرگی یه درخت انار شیریرن داشتن که خیلی خوشمزه بود .... ما هم که انار میخواستیم می رفتیم میگشتیم و شکافته هاشون پیدا میکردیم میخوردیم
یعنی ما آمار انارا رو داشتیم کدوماش ترکخوردن و فردا شکافته می شن
گاهی روزا که هر چقدر میگشتیم انار شکافته پیدا نمی کردیم
آغاااااا کلک میزدیم
اگه می فهمیدن انار نا شکافته کندیمدعوامون می کردن...
منم دیدم ایطو نمیشه
صبحها که میخواستم برممدرسه یا عصرا که از مدرسه می اومدم میرفتم یه کارد اره ای بر میداشتم و انارا رو شکاف میدادم اندازه یه ترک
همون موقع هم که نمیشد چیدشون چون تازه بود ترکش و لو میرفتم ....
آخ
فردا می رفتم میچیدمش و وقتی خاله با مامان بزرگی می اومد انار رو نگاه میکرد می دید یه ترک داره دیگه دعوام نمیکردن
خخخخخخخخ حتما میفهمیدن ولی به روم نمی آوردن
یادش بخیر
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 18:1 توسط سکوت| |
برچسب:
نویسنده: سپیده ابراهیمی