خرید بک لینک
سلااااام

امروز با خودم گفتم شیما تو خطره روزانه مینویسی یا خاطرات روزانه گدشته !!!

پس یه تصمیم گرفتم که هر روز از همون روز بنویسم مثل بچه کنکوری ها که میگن درس هر روز رو همون روز بخوونین

آخیییی خدایا شکرت ...

امرووووووز واااای ساعتت 11 از خواب بیدار شدم راستی بگم که از ساعت 5/5 که با آقایی خداحافظی کردم تا 7 خوابم نبرد هی این پهلو اون پهلو شدم امااا انگار نه انگااار لال کنم تا اینکه 7/5 بود فکر کنم لالا کردم تا 11 هیپی متوجه نشدم ...

11 اومدم تو خونه صبحانه خوردم رفتم نماز و دعا کردم ...

ناهار عدس پلو درست کردم

پیام دادم به آقای ابراهیمی .... وای میخوام کله شو بکنم جوابمووو نددددااااااااااااد

با آبجی ظرف ها رو هم شستم (طبق برنامه )

الانم داشتم رو پروزه کار میکردم ... فضولیم گل کرد اومدم اینجااا

آخی راستی ایمیل زدم به استاد و ازش کمک خواستم که راهنماییم کنه ...

فعلا تلاشم رو میکنم ببینم به کجا میرسم ...

شب بخیر

برچسب: نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 4:25

صفحه بندی