خرید بک لینک
سلاااام امروز خیلی حالم بده . دیشب که تا یه ربع به یک با اقایی صحبت کردم بعدش با اجی رفتیم بخوابیم اومدم عکس آجی رو نگاه کردم روسری صورتیه خیلی بهش می اومد ... بعد عکس آقایی رو نگاه کردم همون که با دیانا گرفته بود ..

چهره ش تو عکس کم سن تر میزنه و بچگونه س اما در ظاهر آقایی خیلی پخته و باتجربه به نظر میاد ..

تا 1.5 با آجی در مورد مهمونی حرف زدم ... بعد کم کم اشکم در اومد از فاطمه فاصله گرفتم و دستمو گذاشنم رو پیشونیم و یواش یواش بدون اینکه بفهمه اشکام می اومد ... آخر متوجه شد دست کشید رو صوورتم دید دارم گریا میکنم دستمو از رو پیشونیم برداشت و بوسیدش بعدشم بغلم کرد و موهامو نوازش کرد انقده نوازشم کرد تا خودش خوابش برد اما من گریه ادامه دادم تا ساعت 4 ... با حالت تهوع خابم برد ...

سر انجام ساعت 5 با صدای هشدار گوشی مامان بیدار شدم ... به آقایی پیام دادم و نمازم رو خوندم و دوباره لالا کردیم ...

صبح که با نوازش های بابایی از خواب بیدار شدم وقتی نشستم دیدم واویلا حالت تهوع دارم به تو خونه نرسیدم به قول خودم خلاص شدم ... هنوزم حالم بده ظهری نتونستم غذا بخورم

امروز جلو موهام رو کوتاه کوتاه کردم

میخوام رو پروژه م کار کنم ...

دیشب که حالم خوب نبود همه ش فکر آقایی بودم کاش بوود

برچسب: نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 4:25

صفحه بندی