
سلاااااام
امروز خیلی حالم خوب نبود اما الان خیلیییییییی حالم خوبههههههههههههه
امروز رفتم پیش محدثه ...
خونه داداشش بود ... آخی محدثه نه بابا داره نه مامان ...هر دوشون فوت شدن ...
امروز حالم خوب نبود اما گفتم میرم پیشش حالم بهتر میشه رفتم و باهم حرف زدیم ... در مورد استادا .. دانشگاه .. هم کلاسیا جدیدش ... دانشگاهشون ... خوابگاهشون ... ارشد ...
وای خیلی حرف زدیم منم جریان تقلبم رو بهش گفتم
و جریاناینکه پروژه بهم بیست داده ...
محدثه حال آقایی رو هم پرسید ... گفتم خوبه گفت سربازی نرفته ... گفتم نه کار میکنه و دنبال کارای سربازیشه که معاف بشه
از هم کلاسیاش گفت از استاداشون از پروزه هاش ...
دیگه 2-3 ساعتی که اونجا بودم کلی حرف زدیم ...
راستیییییییییی آقایی رفته بندر با خانواده گرامی
خوشبحالش
امروز صبح رفتن ... ظهری بهش پیام دادم اما داشتن وسایل رو میگذاشتن تو سوییتشون دیر به دیر جواب میداد منم گفتم خداحافظی کنم بهتره ...بعدا با هم حرف میزنیم ...
امشب کلی باهم صحبت کردیم و کلی قربون صدقه م رفت ...خوشحالم کعه حالش خوبه و شاااااده خوشحالم از خوشحالیش ... منم شاد شدم از این مهربونیهاش و قربون صدقه هاش...
کلی شاد بود معلوم بووود خیلی بهش خوووش میکذره ...
وااای من خیلی دوستش دارم از اعماق وجودم میخوامش ...
دلم براش تنگ شدهههه باید وقتی میرم پیشش خوشحاااال باشم بعد چند ماه دارم میرم ببینمش نباید ناراحت باشم نباید دلگیر باشم باید کلی خوش بگذره بهمون باید کلی نگاش کنم ... واااای که چقدر دلم براات تنگ شده
از پیامای آقایی بگم از قربون صدقه هاش از محبت های بی وقفه ش از بوس هاش
دیگههه دیگههههههههههه
بقیه ش خصوصیه
برچسب: خاطره نویسی روزانه 98ia,
نویسنده: سپیده ابراهیمی