خرید بک لینک
ساعت ۱۱:۱۶ خوابیدم اما امان از خواب .... از بس فکر و خیال کردم خوابم نبرد بی خوابی زد به سرم .... دیگه داشتم خودمو میخوردمقتم بیام اینجا خودمو سر گرم کنم حد اقل ...

امروز صبح ساعت ۹ بیدار شدم . صبحانه خوردم . رفتم حمام . اومدم بافتنی بافتم. نماز خوندم . باز بافتم. نشستم پای لپتاپ رو پروژه م کار کنم

از ساعت ۲ تا ۵ داشتم برا گزارشم اطلاعات رو توی جدول وارد میکردم ( اطلاعات فن مکنده نیروگاه و ...) نوشته بودم .کلی اطلاعات رو به سختی از توی پی دی اف ها در اوردم اما اومدم فلش رو کشیدم و ارور داد ومنم ناخپاسته باعث شدم نوشته هام سیو نشن ...

اینقدر اعصابم خووووورد شد. گفتم دیگه کار نمیکنم .... اومدم تو وبلاگ عقده هامو خالی کردم .... واقعا عصبانی بودم .. هر روز روی پروژه کار میکنم اما انگار تمومی نداره ...

رفتم پا تلویزیون .... قبلش کتری رو گذاشتم روی گاز تا یه نسکافه بخورم به یاد اون ایامی که غرق در تلویزیون میشدم با یه لیوان نسکافه....

چند دقیقه ای خوابیدم . رفتم برا خودم و اجی نسکافه ریختم ... اونم کنار گاز مشغول درست کردن معجون بود ....

سر انجام من خسته از همه و بی حوصله نسبت به تلویزیون پا شدم باز اومدم پا لپتاپ .... رفتم تو واتس اپ یه چرخی زدم ... انگار سوده عقد کرده ، اخه عکس دو تا دست با دو تا حلقه بود پروفایلش... بیخیال .... پروفایل اقایی هم صلوات بود ....من پروفایلمپ خیلی دوست دارم بهم انرژی میده امید میده ....

از واتس آپ اومدم بیرون .... سردیم گرفته بود سه چهار بار پشت سر هم رفتم دست شویی ... تو راه رفت و امدای دست شویی با خودم گفتم هر کس باعث عدم پیشرفت خودش بشه خودش مقصره نه شرایط اطرافش ... اگه حواسمو جمع میکردم نوشته هام سیو میشد پساز بی دقتی خودم بوده .... انا برای اینکه اعصابم خورد نشه باز ، تصمیم گرفتم روی انسیس کار کنم .... یه جاهاییش حل شده و جواب داد نتیجه ها رو وارد اکسل کرده بودم اما بلد نبودم با اکسل کار کنم ... پری روز به فاطمه گفتم که برام مستونی تو اکسل نمودار بگیری گفت اره کاری نداره که، گفتم اخه بلد نیستم سیستمم هنگ میکنه ارور میده .... گفت باشه من امشب عروسیم فردا برات انجام میدم .... فرداش زنگ زد که حالم بد شده بیمارستان یودم نتونستم برات انجام بدم فردا برات انجام میدم ، منم دیگه هیچی نگفتم .... از اون جایی که دوست ندارم کسی سرم منت بذاره برا همین افتادم تو اینترنت

گشتم و گشتم و سرچ کردم و اخرش اعداد رو وارد متلب کردم و با متلب ران گرفتم و توی یه پنجره چهار تا نمودار نیروهای در راستای ایکس و وای و زد و توتال رو بر حسب زمان ازش گرررررفتم ... به خودش بود که میخواست ارور بده اما خوشبختانه این دقعه حواسمو جنع کردم ....

خلاصه ساعت ۱۱ نتایج انسیس رو فرستادم برا استاد ... عیدم بهش تبریک گفتم .... بعدشم لپتاپ و خاموش کردم و رفتم شام خوردم اونم با خیااااال راحت .....

حالام خوابم نمیبرد .... به اقایی فکر میکردم ... به روز ا و خاطراتی که با هم سپری کردیم .... یاد روز ۱ تیر

قرار بود من برگردم خونه ... رفتیم تو پارک با اقایی ... عکسش رو نشونش دادم که پشتش نوشته بودم کماکان دوستت دارم ... یادمه اون روزی که این عکس رو بهم داد وقتی اومدم خوابگاه دور از چشم همه اول نگاهش کردم و بعد بوسبدمش و گذاشتم توی کیف پولم .... یادش بخیر ...

یادش بخیر وقتی تو اتوبوس بودم اقایی میخواست بره پایین اخه ناشین داشت حرکت میکرد اقایی بهم دست داد که بره اما من دستشو رها نکردم رفتم طرفشو همدیگه رو بوسیدیم ... اقایی بهم گفت قربونت برم ... بعد خداحافظی کرد و رفت .... اون قربونت برم یکی از بهترین و عالیترین خاطرات مننن ... اخه از ته ته ته ته دلش گفت ... انقدر اون لحظه و همچنین بعدش حس خوبی داشتم که نگو

تا چند وقت توی رویا بودم ... با اقایی قدم میزدم خیال پردازی میکردم .... وای قدم قدم زدنای اون روووووووز، روز تولد اقایی که هیچ وقت یادم نمیره مثل دو تا عاشق همدل بودیم .... بعدشم رفتیم نشستیم روی اون صندلی و صحبت کردیم و کلی خوش گذشت بهم

برچسب: بی خوابی,بی خوابی شعر,بی خوابی در شب,بی خوابی شبانه,بی خوابی نوزاد,بی خوابی در سیاتل,بی خوابی به انگلیسی,بی خوابی نوزاد دو ماهه,بی خوابی نوزادان در شب,بی خوابی های عاشقانه, نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 18:10

صفحه بندی